تبلیغات
علم می گوید ماهی از بی آبی می میرد...


بسم الله...

أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الاَْبْدانِ،
سلام بر آن سرهاى جدا شده از بدن،

و خورشید آن روز غروب کرد
در پس  پرده ی نورانی شما،
حالا زمین
هفتاد و دو خورشید دارد...

پ.ن 1 :

سید ابن طاووس در لهوف می فرماید:
در مجلس یزید
.
.
ناگهان بنت الحسین فریاد زد:
یا عَمَّتاهُ اءُیْتِمْتُ وَاءُسْتَخْدَمُ؟

( اصلا شما به ترجمه اش فکر نکنید)

پ.ن 2 :
من دختری یــتیمــم ، اگر مــیشود نزن
گر مــــیزنی بزن ، ولی حـــرف بد نزن
سیلی مگر چه داشت که دیگر نمیزنی؟
سیلی بزن!به پهلوی من با لگد....نزن

پ.ن 3 :
بخوانید یک حمد شفا ، برای خادم الحسینی که دارد جان می دهد در هیات ارباب..

اللهم عجل فی وفاتی




طبقه بندی: دست دعا ، اشک مستجاب،  با وضو وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()


بسم الله...

أَلسَّلامُ عَلَى النّازِحینَ عَنِ الاَْوْطانِ،
سلام بر آن  دور افتادگان از وطن ها،


مگر نه اینکه شما پناه عالمین اید،
پس چه شد
که پناه بردید به خدا از این سرزمین...


پ.ن 1:
 پرسید: نام این سرزمین چیست ؟
پاسخ اش دادند: اینجا کربلاست...
حضرت سر به آسمان بلند کردند و فرمود: اللهم انی اعوذ بک من الکرب و بلا...
آنگاه با چشمانی نمناک به کاروان رو کرد و فرمود:
قفوا و لا ترحلوا، فهاهنا و الله؛ مناخ ركابنا،
و هاهنا و الله؛ سفك دمائنا،
و هاهنا و الله، هتك حریمنا،
و هاهنا و الله؛ قتل رجالنا،
و هاهنا و الله؛ ذبح اطفالنا،
و هاهنا تزار قبورنا،
و بهذه التربة وعدنی جدی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، و لا خلف لقوله...

والله اینجا خون های ما ریخته خواهد شد،
والله اینجا حرمت ما را هتک می کنند،
والله اینجا کودکان مان را سر می برند...

پ.ن 2 : حسینیه است انشاالله.. محل روضه خوانی
پ.ن 3 : الا لعنة الله علی القوم الظالمین...
پ.ن 4 : اللهم عجل فی وفاتی..



طبقه بندی: دست دعا ، اشک مستجاب،  با وضو وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 5 آبان 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...
اصلا بنا نبود ، حالا اینجا چیزی نوشته شود تا با محرم دوباره بساط حسینیه این کلبه خرابه هم راه بیفتد...
اما
چه کسی فکر می کرد ، امسال زودتر از محرم مشکی پوش شوم؟
اصلا ، چه کسی فکر میکرد اینقدر سخت است؟
همه امید به شفا داشتند ، حتی آقای جوادی حفظه الله تاکید کردند که شفا قطعی است...

اما حالا!
هیچ وقت فکرش را نمیکردم دوری از حاج آقا ، اینقدر مشکل باشد...
همیشه در زندگی ام سعی کردم ، وابسته نباشم،
اما بدون اینکه خودم هم بدانم 12 سال قبل ، طوری از من دلبری کرده بودند که حالا نمیتوانم تصور کنم دیگر نمیتوانم ببینمشان،

دلم می خواهد ، باز هم فردا از خواب بیدار شوم و بروم مسجد دانشگاه ، و حاج اقا را ببینم که آرام آرام و متواضعانه به سمت مسجد می آیند...
اصلا من راضی ام به اینکه
دوباره فردا شب ، بروم بیمارستان و تا صبح بمانم پیششان...
حاجی مهدوی...



پ.ن 1 : اولین باری که حاجی مهدوی را دیدم ، گفتند: "استاد ما می گفت: هر کار میکنی برای رضای خدا بکن ، حتی چلوکباب هم میخوری برای رضای خدا باشد"
حالا حتما حاج آقا برای رضای خدا از پیش مان رفتند...

پ.ن2 : آخرین باری که حاجی مهدوی را دیدم ، روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودند ، آرام بهشان گفتم:  حاج آقا ، خیلی ها بدون شما دوام نمی آورند، خیلی منتظرمون نذارید...

پ.ن3: اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا...
مظلوم آقام سید علی...

پ.ن4: سخته.. خیلی سخت...   اللهم عجل فی وفاتی...



طبقه بندی: ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

مرحله ی دوم عملیات بیت المقدس ، حسین ترک موتورم نشست و رفتیم برای سرکشی از خط . بین راه ،
به یک نفربر ِ پی ام پی برخوردیم که آتش گرفته بود و چند نفر هم داشتند رویش خاک و آب می ریختند .
حسین گفت : برو ببینیم چه خبره ؟ رفتم سمت نفر بر .

هرم آتش اجازه نمی داد بیشتر از دو متر نزدیک نفر بر شویم ، اما متوجه شدیم یک رزمنده داخل نفر بر دارد زنده زنده می سوزد .
صحنه ی دلخراشی بود . همراه بقیه شدیم . گونی سنگر ها را بر می داشتیم و خاکش را روی نفر بر می ریختیم .
رزمنده ی داخل نفر بر ، با اینکه داشت می سوخت داد و فریاد نمی کرد ،

اما بلند بلند می گفت : خدایا الان پاهام دار می سوزه ، می خوام اون ور ثابت قدمم کنی .
خدایا ! الان سینه م سوخت ، این سوزش به سوزش سینه ی حضرت زهرا نمی رسه .
خدایا ! الان دستام سوخت ، می خوام تو اون دنیا دستام رو طرف تو دراز کنم ، نمی خوام دستام گناه کار باشه .
خدایا ! صورتم داره می سوزه ، این سوزش برای امام زمانه ، برای ولایته ، اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت.

باورش برای کسی که ندید باشد سخت است ، اما این جمله ها را خیلی مرتب و سلیس فریاد می کرد.آتش که به سرش رسید ،
گفت : خدایا! دیگه طاقت ندارم ، دیگه نمی تونم ، دارم تموم می کنم ، لا اله الّا الله ! لا اله الّا الله !
خدایا ! خودت شاهد باش ،خودت شهادت بده ، آخ نگفتم.

به اینجا که رسید ، سرش با صدای تقی از هم پاشید و تمام ....

عکس نوشت: حالت چطور است، مَرد؟


پ.ن 1 : این که خواندید ،یک افسانه نیست ، این تنها یکی از هزاران است...
پ.ن 2 : دلم به حالم خودم می سوزد...
پ.ن 3 : الهی پاکم کن و خاکم کن
پ.ن 4 : بشکند قلمی که ننویسد بر فرزندان خمینی چه گذشت...




طبقه بندی: با وضو وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ جمعه 4 مهر 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...
اول نوشت : لطفا اگر دو نامه قبل را نخوانده اید ، اول به دو پست قبل مراجعه کنید و اگر خواستید پیگیر این نامه باشید...

مجله زن روز ، بعد از نامه دوم امین ، بالاخره در تاریخ 65/4/10 ، پاسخ او را به آدرسی که خود امین در نامه هایش نوشته بود ، ارسال می کند:

بسمه تعالی
برادر گرامی
سلام علیكم
حتما موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید. زیرا آگاهی خانواده تان می تواند برای شما موثر باشد.
موفق باشید.

...
آدرس نامه های امین ، آدرس مدرسه ای بود که در آن درس می خواند،
دو روز بعد نامه به مدرسه می رسد،
مدریر مدرسه بعد از خواندن نامه مجلبه ، برای آن ها پاسخی می نویسد:

بسمه‌تعالی

مجله محترم زن‌ روز
با سلام، برادر امین در تاریخ 5/10/65 در عملیات کربلای 4 به شهادت رسیده‌اند.
با تشکر


پ.ن 1 : اصلا تو باور نکن زندگی نامه این شهید را ، اصلا تو بگو افسانه بوده...
نگران وجدان ات هم نباش ، اصلا نگران نباش که شهدا زنده اند... این ها همه اش افسانه است

پ.ن 2 : قا قا لی لی های دنیا رو زیادی خوردیم ، مگه نه؟

پ.ن 3 : بیچاره روانشناس مجله، فکر می کرده نسخه شفابخشی برای امین پیدا کرده...

پ.ن 4 : الهی العفو...


نگارش در تاریخ سه شنبه 1 مهر 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...
اول نوشت: لطفا اگر نامه اول را نخوانده اید ، به پست پایینی مراجعه کنید و اگر بعد از خواندن آن خواستید پیگیر ماجرا باشید، بیایید سراغ نامه دوم
 

بسم رب الشهدا و الصدیقین
خدمت خواهران عزیز و گرامی ام در مجله زن روز:
سلامی به گرمای آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما می فرستم . مدتهاست كه منتظر نامه شما هستم ولی تا حالا كه عازم دانشگاه اصلی هستم جوابی از شما دریافت نكرده ام. البته مطمئن هستم كه شما نامه ام را جواب خواهید داد. ولی وقتی شما جواب بدهید من امیدوارم در این دنیای فانی نباشم.
 
حدود یك هفته بعد از اینكه برای شما نامه ای نوشتم و گفتم خواهر خوانده ام من را ترغیب به گناه كبیره زنا می كند ، شبی در خواب دیدم كه مردی با كت و شلوار سبز در خیابان من را دیده است و به من گفت: امیر برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نكن . من این خواب را از روحانی مسجدمان سوال كردم و ایشان گفتند كه دانشگاه اصلی یعنی جبهه. من هم از اینكه خدا دست نیاز من را گرفته بود و راهی به روی من گشوده بود خوشحال شدم و حال عازم جبهه نور علیه تاریكی هستم.
 
البته این نامه را به كادر دبیرستان می دهم تا اگر خوشبختانه شهید شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد این نامه را برایتان پست كنند تا از خبر شهادت من آگاه شوید. البته من نمی دانم حالا كه این نامه من را مطالعه می كنید اصلا یادتان هست كه در نامه قبلی چه نوشته ام یا اینكه كثرت نامه های رسیده شما موضوع نامه من را در خاطر شما پاك كرده است. بهر شكل همانطور كه در نامه قبلی هم نوشته بودم پدر و مادر من آدمهای درستی نیستند و رفتار و گفتار و كردارشان غربی است و خواهر خوانده ام هم كه این موضوع را بعد از آمدن به منزل ما دید فكر كرد منهم زود تسلیم می شوم ولی او كور خوانده است .
 
من مدتها با شیطان مبارزه كرده ام و خودم را از آلودگی حفظ كرده ام ولی فكر می كنید كه تا كی می توانستم در مقابل این شیطان دختر نما مقاومت كنم و برای همین و با توجه به خوابی كه دیده بودم تصمیم گرفتم كه خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطان كه در جلوی پایم قرار دارد خلاصی پیدا كنم. من می روم اما بگذار این دختره فاسد بماند من فقط خوشحالم كه حال كه عازم جبهه هستم هیچ گناه كبیره ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می كنم. من می روم ولی بگذار پدر و مادرم كه هر دو دكتر هستند و ادعای تمدن می كنند بمانند و به افكار غربزده خود ادامه دهند. امیدوارم كه به زودی از خواب غفلت بیدار شوند.
  
من تا حالا به جبهه نرفته ام و نمی دانم حال و هوای آنجا چگونه است ولی امیدوارم كه خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خودش قرار دهد و از شربت غرور انگیز و مست كننده شهادت هم به ما بنوشاند. این تنها آرزوی من است. پدر و مادرم هیچ وقت برای من پدر و مادر درست و حسابی نبودند. همیشه بیرون از خانه بودند و از صبح زود تا نیمه های شب در حال كار در بیمارستان و یا مطب خصوصی و یا در مجلس های فساد انگیزی بودند كه من از رفتن به آنها همیشه تنفر داشته ام. هیچ وقت من محبت واقعی پدر و مادرم را احساس نكردم چون اصلا آنها را درست و حسابی ندیده ام. بعد هم كه این دختر را پیش ما آوردند كه زندگی آرام و بدون دغدغه من را تبدیل به طوفان مبارزه با گناه كردند با این همه همانطور كه گفتم خوشحالم كه به گناهی كه خواهر خوانده ام من را به آن تشوق می كرد آلوده نشدم.
 
ضمنا از طرف من خواهش می كنم به روانشناس مجله بگوئید كه در نوشته هایتان حتما این موضوع را به پدر و مادرها تذكر دهند كه پدر و مادری فقط این نیست كه بچه درست كنید و آنوقت به امید خدا رها كنید بلكه به آنها بگوئید پدر و مادری یعنی محبت و توجه به فرزند. امیدوارم من آخرین پسری باشم كه از این اتفاقات برایم می افتد. البته من نمی دانم كه این موضوع را خانم روانشناس باید بگوید یا كس دیگری. بهر صورت خودتان این پیام من را به هر كسی كه مناسب می دانید برسانید تا او در مجله چاپ كند. قلبم با شنیدن كلمه شهادت تندتر می زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این كمال در وجودم شعله می كشد. همانطور كه گفتم اگر خداوند ما را پذیرفت و شهید شدیم كه این نامه را از طرف رئیس دبیرستان برایتان می فرستند و اگر لایق و شایسته رسیدن به این مقام رفیع ندید و برگشتیم، من اگر نامه ای از شما دریافت كرده بودم حتما جوابش را می دهم. البته امیدوارم برنگردم چون آنوقت همان آش و همان كا سه است. بیشتر از این وقت شما را نمی گیرم . برای من دعا كنید. سلامتی و موفقیت همه شما خواهران گرامی را از خداوند متعال خواستارم و در پایان آرزو می كنم كه همه انسانهای خفته مخصوصا پدر و مادر و خواهر خوانده ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو بسوی اسلام بیاورند. عرض دیگری نیست. خداحافظ و التماس دعا

پ.ن1 : من تا حالا به جبهه نرفته ام و نمی دانم حال و هوای آنجا چگونه است ولی امیدوارم كه خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خودش قرار دهد و از شربت غرور انگیز و مست كننده شهادت هم به ما بنوشاند. این تنها آرزوی من است
پ.ن 2 : من پشت کدام خاکریز جنگ با نفس ام؟ ... اصلا خاکریزی برای دفاع مانده؟
پ.ن 3: الهی العفو..



طبقه بندی: با وضو وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 31 شهریور 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...
اول نوشت: سال دوم دبیرستان بود که با شهید امین آشنا شدم...
آن موقع ها تقریبا 16 - 17 سالم بود،
از آن روز هیچ وقت جرات نداشتم از او چیزی بگویم...
خواهش میکنم ، اگر این نامه را خواندید ، حتما نامه دوم و سوم را هم بخوانید..



  بنام خداوند بخشنده و مهربان
خدمت خواهران عزیز و گرامیم در مجله مفید و پر بار زن روز
سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو میكنم كه در تمام مراحل زندگیتان موفق و موید و سلامت باشید.قبل از هر چیز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن این مجله مفید و سودمند تشكر كنم و باور كنید بدون تعارف و تمجید های دروغین، مجله زن روز بهترین مجله خانوادگی در سطح كشور و بهترین نشریه از بین نشریات موسسه كیهان است. اما دلیل اینكه امروز در این هوای بارانی ، این برادر كوچكتان تصمیم گرفت با شما درد دل كند مشكل بزرگی است كه بر سر راهش قرار گرفته است جریان را برایتان بازگو می كنم:
 
من پسری 17 ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می كنم اما چه ثروتی كه می خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشك هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می كنند تازه وقتی هم به خانه می آیند از بس خسته و كوفته هستند كه زود می روند و می خوابند.اصلا در طول روز یكبار از خود سوال نمی كنند كه پسرمان (یعنی من)كجاست؟ حالا چه كار می كند؟ با چه كسی رفت و آمد می كند؟ اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم كه از این موقعیتها سوء استفاده كنم و خودم را به منجلاب فساد بكشانم.البته این مشكل اصلی من نیست چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت كرده ام واز اینكه اصلا به من كاری ندارند كه كجا می روم و چه می پوشم و با كی می گردم تعجب نمی كنم بلكه مشكل اصلی من از حدود یكسال پیش شروع شد.
 
پدر و مادرم بدلیل اینكه من تنها بچه خانواده هستم و ضمنا وضع مادیشان هم خوب است دختر خاله ام را كه در خانواده ای متوسط زندگی می كند به فرزندی كه چه عرض كنم به سرپرستی قبول كردند(البته لازم به تذكر است كه دختر خاله ام هم سن خود من است.) بله از آن تاریخ به بعد مشكل من شروع شد و خانه آرام و ساكت ما كه در طول روز كسی جز من در آن زندگی نمیكرد تبدیل به زندگی پسری شد كه سعی در دور كردن هوای نفس دارد با دختری كه به مراتب از شیطان پست تر و گناهكارتر و حرفه ای تر است . تنها كارهای دختر خاله ام را در یك جمله خلاصه می كنم:"درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه كبیره" می دانم كه منظور من را حتما فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همانطور كه گفتم پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بیرون از منزل بسر می برند یعنی از ساعت 6 صبح تا 11 شب .
  
من هم از ساعت 7 صبح تا 1 بعد از ظهر مشغول تحصیل هستم یعنی حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستم و همانطور كه گفتم دختر خاله ام یك لحظه من را تنها نمی گذارد،دائما در سرم فكر گناه را می اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه می كند. البته من پسری نیستم كه تسلیم خواهش و حرفهای او شوم ، همیشه سعی می كنم از او خودم را دور كنم ولی او مانند شیطان است كه سر راه هر انسان ظاهر شود او را درون قعر جهنم پرتاب می كند و برای همین است كه من از او احتراز می كنم ولی او دست از سرم برنمی دارد تو را به خدا كمكم كنید چطور جواب حرفهای چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضی وقتها فكر می كنم كه او شیطان است كه از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله من را دود و نابود كند و سپس به آسمان برگردد.خواهران عزیز كمكم كنید من چطور می توانم او را سر راه بیاورم؟ هر چه به او می گویم دست از سرم بردار گوشش بدهكار نیست هر چه به او می گویم  شخصیت زن این نیست كه تو داری انجام می دهی اصلا گوش نمی كند. می ترسم آخر عاقبت كاری دست من بدهد. دوست ندارم كه تسلیم او بشوم. باور كنید حتی بعضی وقتها من را تهدید هم می كند و می گوید.
 
البته فكر می كنم همه این بدبختیها بخاطر این است كه من یك مقدار زیبا هستم فكر می كنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم حتما این مشكل سرم نمی آمد. روزی هزار بار از خداوند در خواست می كنم كه این زیبایی را از من بگیرد. دوست داشتم در خانواده ای فقیر زندگی می كردم و زشت ترین پسر روی زمین بودم ولی گیر این دختر خاله شیطان صفت نمی افتادم كه نمی گذارد تا قبل از ازدواج پاك بمانم. البته تا حالا كه من تسلیم خواهشهای او نشده ام ولی می ترسم كه بالاخره من را وادار به تسلیم كند. خواهران خوبم كمكم كنید نگذارید این برادرتان پاكی خود را از دست بدهد. بگویید به او چه بگویم و چطور او را ارشاد كنم تا دست از هوای نفس خود بردارد و من را هم اینهمه آزار ندهد؟ چطور او را مانند یك دختر مسلمان كنم و چطور می توانم طرز فكر و رفتار و عقیده اش را تغییر دهم ؟ ضمنا فكر نمی كنم كه در میان گذاشتن این مسئله با پدر و مادرم فایده ای داشته باشد چون آنها نه وقت و نه حوصله فكر كردن به این مسائل را دارند،تازه اگر هم داشته باشند هیچ عكس العملی نشان نمی دهند. چون رفتار آنها هم در بیرون از خانه دست كمی از رفتار دختر خاله ام در خانه ندارد. امیدوارم كه هر چه زود تر من را كمك كنید. خواهران گرامی جواب نامه ام را به این آدرس به صورت كتبی بدهید كه قبلا تشكر و سپاسگزاری می كنم.
      
                                                                  با تشكر برادرتان امین
                                                                  

پ.ن 1 : خودت را نمی خواهد جای امین بگذاری ، هرگز این کار را نکن ، فقط سعی کن فکر کنی "امین" ای که هرگز تو نیستی باید چه کند؟
پ.ن 2 : شرمنده ام...
پ.ن 3 : السلام علیک یا شمس الشموس...



طبقه بندی: با وضو وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 31 شهریور 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...
ماه ذى‌القعده است. مرحوم حاج میرزا جواد آقاى ملکى (رضوان الله تعالى علیه) میفرمایند ماه ذى‌القعده ماه توبه است، ماه رجوع الى‌الله است، ماه مراقبت از خود براى اینکه مبادا خداى نکرده با عمل خودمان، محاربه‌ى با خداى متعال و رسول خدا بکنیم.
ایشان میفرمایند ذى‌القعده که ماه نشستن از جنگ با دشمنان خدا است، به طریق اولى‌ بایستى ماهى باشد که انسان مراقب باشد که مبادا دچار محاربه‌ى با خداى متعال بشود.و این عمل معروف یکشنبه‌ى ذى‌القعده را ایشان ذکر میکنند و تأکید میکنند، اصرار میکنند که این عمل را انجام بدهیم.
{..این ماه} فرصتى است براى ما، براى مردم که ان‌شاءالله از برکات این ماه - که آغاز سه ماه متوالى حرام است - بهره ببریم.
و البته ماه ذى‌القعده، ماه حضرت ثامن‌الحجج (سلام‌الله‌علیه) هم هست که ولى‌نعمت همه - بخصوص ما ایرانى‌ها - هستند که از برکات مضجع ایشان و مرقد ایشان ان‌شاءالله بهره ببریم، استفاده کنیم و ان‌شاءالله خودمان را به ارزشهاى رضوى نزدیک کنیم.

 
سلام سیّدِ خوبم؛ خدا نگهدارت 
هزار ناز طبیبانه است بیمارت
تمام درد و بلاها به جان من، آقا! 
مباد لحظه‌ای اصلاً دهند آزارت
گره‌گشاتر از آنی که کوری گره‌ها 
به دست‌های تو افتد؛ کُند گرفتارت
عزیز ملّت ایران، ادامه‌ی خوبان 
بیا دوباره به میدان، ببند دستارت
سرت سلامت و جانت دوباره جان‌افزا 
بیا که چشم به راه توایم و دیدارت
{رضا احسان‌پور}


پ.ن 1 : خبر مشهدی شدن خیلی ها رسید ، کریمی ات را شکر حضرت مولا...
پ.ن 2 : مامومی که جان و مال و هستی و نیستی اش را فدای امامش نکند ، ماموم نیست... صدقه دادن برای حضرت ماه فراموش نشود!
پ.ن 3: برای حال و آینده ام نیاز به دعای زیادی دارم





طبقه بندی: دلبری برگزیده ام که مپرس، 
نگارش در تاریخ سه شنبه 18 شهریور 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()

بسم الله...

سلام حاج آقا!
حاج آقا دیروز که شنیدم سخنران شمایید،
مداح شمایید،
حتی میاندار هیات هم شمایید...
دعا دعا می کردم که از مراسم شما جا نمونم...

حاج آقا امروز صبح که خدمتتون رسیدم!
با اینکه خیلی ها 31 سال منتظرتان بودند، اما لطف کردید و اجازه دادید من هم صحبت کنم محضرتان...
عرض کردم ، لال شدم ، کر و کور شدم
می ترسم خدا مُهر بزنه به قلبم...

هرچند که شما فقط نگاهم کردید
اما از نگاهتون فهمیدم که باید دل بسپرم به محرم...

حاج آقا از خدا که پنهون نیست
از شما چه پنهون ! دلم می خواد برسم به قول و قرارهام...
اصلش اگر اینجا دارم می نویسم...
چون قول و قرار بود ، گفتن از شما و دیگر شهدا...

عکس نوشت : مراسم تشییع طلبه شهید حجت الاسلام و المسلمین علی اصغر اصغری ترکانی
31 سال انتظار مادر...

پ.ن 1 : الحمدلله علی کل حال
پ.ن 2 : شكر خدا خمیده به دیوار و در نخورد / بال و پرش به تیزی مسمار و در نخورد
پ. ن 3 : اولش فکر کردم که حرم نرفتن ، حکما به دلیل خدمت به زوار است و اجرش بیشتر!
اما خوب که فکر کردم ، انگار کرامت کریم هم حتی توفیق می خواهد ، حتی اگر مشهد باشی...
خدا را شکر بابت همان چند ساعتی که حرم قسمتم شد...
پ.ن 4 : الدعا...



طبقه بندی: با وضو وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ جمعه 31 مرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

وقال امیرالمومنین علیه السلام:
مَلَكَتْنِی عَیْنِی وَ أَنَا جَالِسٌ فَسَنَحَ لِی رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله علیه وآله 
فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا ذَا لَقِیتُ مِنْ أُمَّتِكَ مِنَ الْأَوَدِ وَ اللَّدَدِ
فَقَالَ ادْعُ عَلَیْهِمْ
فَقُلْتُ أَبْدَلَنِی اللَّهُ بِهِمْ خَیْراً مِنْهُمْ وَ أَبْدَلَهُمْ بِی شَرّاً لَهُمْ مِنِّی


می فرماید: رسول الله را در خواب دیدم 
گفتم: چه دشمنی ها و کینه ها که از امت شما ندیدم
رسول خدا فرمود: نفرینشان کن...

خدایا  علی را از این ها بگیر...



پ.ن 1 : بلد نیستم روضه بخوانم
فقط ، ای کاش فاطمه (س) جوان نبود،
ای کاش فاطمه (س) باردار نبود
ای کاش فاطمه (س) پشت در نمی رفت
ای کاش درب خانه آتش نمی گرفت
ای کاش میخ آهنی ....

پ.ن2: الدعا...



طبقه بندی: ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ شنبه 28 تیر 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله..
الهی!
اَنَا الصَّغیرُ الَّذی رَبَّیتَهُ ...

پروردگارم
همه را به حساب همان
شیطنت های کودکانه ام
بگذار،
خودت داری بزرگم می کنی...


پ.ن 1 : الدعا...



طبقه بندی: دست دعا ، اشک مستجاب، 
نگارش در تاریخ چهارشنبه 25 تیر 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()

بسم الله...

اول. در روایت است که خداوند متعال ، یکی از شب های نوزدهم ، بیست و یکم و یا بیست و سوم ماه مبارک را شب قدر قرار داده است 
 و حُکما علتی دارد آن که  شب قدر در بین سه شب مستور شده است...

دوم. برخی مزارشان را در بقیع می دانند و برخی روایات حکایت از دفن در خانه خودشان را دارند و برخی دیگر مؤید وجود مزار در روضة النبی (ص) هستند...
و حُکما علتی دارد آنکه مزار حضرت ابیها را در بین سه مکان مستور شده است...

سوم. غالب روایات حکایت می کند که در شب نوزدهم ، ضربت آن ملعون بر فرق مبارک امیرالمومنین علیه السلام نشست و آن حضرت در شب بیست و یکم به خدا پیوسته اند ، و در شب بیست و سوم سوگواری در منزل امام مجتبی علیه السلام به پا بود
و حُکما علتی دارد آنکه ....


شما خود دانید و خدایتان
و شب قدر است امشب...

«فَمَنْ عَرَفَ فَاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِهَا فَقَدْ أَدْرَک لَیلَةَ الْقَدْرِ»




پ.ن 1 : دوست دارم روضه بخوانم...
پ.ن 2 : امسال حاجت دارم برای شب های قدر ، الهی پاکم کن و خاکم کن...
پ.ن 3 : الدعا...



طبقه بندی: ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ چهارشنبه 25 تیر 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...


 اِلهی لا تُؤَدِّبْنی بِعُقوُبَتِكَ ...
معبود من!
این روزها با خودم زمزمه می کنم:
گرما مقصریم ، تو دریای رحمتی...


پ.ن 1 : این شب ها محتاج ترم به ابوحمزه ات...
پ.ن2 : یا الهی بخت شاعر باز کن / وحی ابیات عزل آغاز کن ( تکراری است ولی حالا هم خواسته است...)
پ.ن3 : پاکم کن و خاکم کن...



طبقه بندی: دست دعا ، اشک مستجاب، 
نگارش در تاریخ شنبه 14 تیر 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

شما طبیب خودتان بشوید، برادر عزیز! هیچ‌کس مثل خود انسان نمی تواند بیماریهای خودش را بشناسد. برخی بیماریها در انسان هست که اگر مثلاً شما به من بگویید «تو دچار این بیماری هستی»، عصبانی میشوم و بدم می آید. بگویند: «آقا، شما مرد حسودی هستید.» مگر کسی تحمل میکند که به او بگویند «حسود»؟ میگوید: «حسود خودت هستی! چرا اهانت میکنی؟ چرا بیخود میگویی؟»
از دیگری حاضر نیستیم قبول کنیم. اما به خودمان که مراجعه میکنیم، میبینیم بله؛ ما متأسفانه از این بیماریها داریم.
سر هرکس را انسان کلاه بگذارد؛ از هرکس که پنهان کند، با خودش که دیگر نمیتواند!
پس بهترین کسی که میتواند بیماری ما را تشخیص دهد، خودمان هستیم.
بیاورید روی کاغذ!
بنویسید: «حسد.» بنویسید: «بخل.» بنویسد: «بدخواهی برای دیگران. وقتی کسی به خیری میرسد، ما ناراحت میشویم!»
بنویسید: «تنبلی در کار.» بنویسد: «روح بدبینی به نیکان و صالحان.» بنویسید: «بیاعتنایی به وظایف.»
بنویسید: «علاقه به خود. شدیداً به خودمان علاقه داریم.»
 اگر بیماریهای ما اینهاست، اینها را روی کاغذ بیاوریم. ماه رمضان فرصتی است که یکی یکی این بیماریها را، تا آن‌جایی که بشود، برطرف کنیم.
اگر برطرف نکنیم، این بیماریها مهلک خواهد شد؛ هلاک معنوی و واقعی....
 بیانات حضرت ماه 1370/4/12 ( اولین روز ماه مبارک)



پ.ن 2 : نوشتن در ماه مبارک سخت است ، به خصوص اگر خدایی نکرده فکر کنی وقت بنده های خدا را تلف خواهی کرد...
پ.ن 2 : الدعا...
پ.ن 3: الهی خاکم کن و پاکم کن



طبقه بندی: دلبری برگزیده ام که مپرس، 
نگارش در تاریخ جمعه 13 تیر 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...
اِلهى اِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ اَوْلى مِنْک َبِذلِکَ
و َاِنْ کانَ قَدْ دَنا اَجَلى وَ لَمْ یُدْنِنى مِنْکَ عَمَلى فَقَدْ جَعَلْتُ الاِقْرارَ بِالذَّنْبِ اِلَیْکَ وَسیلَتى

محبوب من!
و از تو سزوار تر نیافته ام برای بخشیدنم،
و حالا که منتظر مرگ هستم،
اقرار می کنم به همه بدی هایم،
و برای آنکه بپذیری ام ناله می زنم:
الهی العفو...


پ.ن 1 : خدای من ، چرا هر چه کردم که مبهم ننویسم برایش و جان مطلب را برسانم باز هم نشد؟ ... خدایا مددی
پ.ن 2: باید عیدی بگیریم این روزها...
پ.ن 3 : الدعا...

پاکم کن و خاکم کن...



طبقه بندی: دست دعا ، اشک مستجاب، 
نگارش در تاریخ پنجشنبه 22 خرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...
اِلهى کَاَنّى بِنَفْسى واقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ قَدْ اَظَلَّها حُسْنُ تَوَکُّلى عَلَیْکَ فَقُلْتَ ما اَنْتَ اَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنى بِعَفْوِکَ

خدای من!
گویی در مقابل ات ایستاده ام
و سایه ی جلال و جبروتت را بر سرم حس میکنم
و انگار همه آنچه از رحمت و مغفرت  در حقم داری را
در خودم حس میکنم،
و خودم را مستحق میدانم که صدایت کنم:
الهی العفو...


پ.ن 1 : محبوب من! دریای رحمتت آنقدر وسیع است که نمیتوانم نبخشیدنت را متصور باشم... 
خدای من ، گناه را که می بخشی ، من فقیر با خاطره اش چه کنم؟....

پ.ن 2 : الهی پاکم کن و خاکم کن...




طبقه بندی: دست دعا ، اشک مستجاب، 
نگارش در تاریخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

ما از اوّلِ انقلاب دوگونه انقلابى داشتیم و انقلابیّون ما دوگونه نقش ایفا کردند. بعضى از انقلابیّون، انقلابیّونِ مثبت بودند؛ بعضى از انقلابیّون هم انقلابیّون منفى بودند. در اوایل انقلاب، انقلابىِ منفى به آن انقلابى‌اى مى‌گفتیم که از میدان کار و تلاش و حرکت، آنجایى که دردسرى داشت، عقب مى‌کشید. انقلابى بود، اما انقلابىِ وجاهت‌طلب و راحت‌خواه؛ انقلابى‌اى که مى‌گفت من مبارزه‌ام را قبل از انقلاب کرده‌ام، اکنون دیگر مى‌خواهم احترام شوم. بنابراین، چنین کسانى به میدان خطر و دردسر و آنجایى که چهار نفر آدم از انسان گله‌مند مى‌شوند، وارد نمى‌شدند.یک عدّه هم انقلابىِ مثبت بودند. حاضر بودند آبرویشان را هم خرج کنند. آنجایى که فکر مى‌کردند وجودشان مى‌تواند کمکى بکند، با همه‌ى وجود حاضر بودند. اگر جبهه بود، یک طور؛ اگر دانشگاه بود، یک طور؛ اگر میدان فرهنگى یا سیاسى بود، وارد میدان مى‌شدند. انقلابىِ منفى، خودش را از کار کنار مى‌گیرد؛ اما اگر یک‌وقت کارى هم به دستش افتاد، مثل آدم‌هایى که هیچ کارى در دستشان نیست، حالت منفى‌بافى و شکل اپوزیسیون به خودش مى‌گیرد؛ کأنّه در هیچ کارى مسئولیت ندارد! انقلابىِ مثبت حتّى اگر هیچ‌کاره هم باشد، خودش را مسئول‌ترین افراد مى‌داند و وارد میدان مى‌شود. من مى‌خواهم به شما عرض کنم: عزیزان من! جوانان! انقلابىِ‌ مثبت باشید. دانشگاه باید انقلابیّون مثبت پرورش دهد؛ این ملت و این تاریخ به شما نیاز دارد؛ باید خودتان را آماده کنید.

بیانات و پرسش و پاسخ در جمع دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتى امیرکبیر ۰۹/ ۱۲/ ۱۳۷۹

 


پ.ن 1 : عکس متعلق است به دیدار اخیر قاریان و حافظان بین المللی قرآن کریم با حضرت ماه...

پ.ن 2 : روزتان مبارک ، روزی تان زیارت ....

پ.ن 3 : محمد عبدی ، غلامرضا زوبونی ، محمد خلیلی ، مجتبی نجاری ، یاسر طاهری
کاش ما هم می توانستیم مثل آن ها جوانی کنیم...

پ.ن 4 : الهی پاکم کن و خاکم کن...



طبقه بندی: دلبری برگزیده ام که مپرس، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

اِلهى اِنْ کُنْتُ غَیْرَ مُسْتَاْهِل ٍلِرَحْمَتِکَ فَاَنْتَ اَهْلٌ اَنْ تَجُودَ عَلىَّ بِفَضْلِ سِعَتِکَ

خدای من!
دریای رحمتت آن قدر وسیع است که 
روسیاهی همچون من هم به خود جرات می دهد
به امید احسان ات ، ناله کنان بگوید:
الهی العفو..


پ.ن 1 : عظم الذنب من عبدک ، فلیحسن العفو من عندک یا کریم
پ.ن 2 : دارد جوان سینه زنت پیر می شود... 
پ.ن 3 : مبارک باشد ایام بر جوانان انقلاب اسلامی
پ.ن 4 : الهی پاکم کن و خاکم کن...



طبقه بندی: دست دعا ، اشک مستجاب، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...
اِلهى اَعُوذُبِکَ مِنَ غَضَبِکَ وَ حُلُولِ سَخَطِکَ


خدای من !
این روزها، گاهی به خشم هایی که باید حواله ام می کردی
و به عذاب هایی که باید بر سرم می ریختی و
از آن ها گذشتی ، فکر میکنم
و بعد با خجالت صدایت میکنم:
الهی العفو...


پ.ن 1 : این از دعاهایی است که من غیر از این دعا ندیدم که روایت شده است. همه ائمه این دعا را، این مناجات را می خواندند، این دلیل بر بزرگی این مناجات است که همه ائمه این مناجات را می خواندند ... ( حضرت رو ح الله رحمة الله علیه)

پ.ن 2 : الدعا...



طبقه بندی: دست دعا ، اشک مستجاب، 
نگارش در تاریخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()

بسم الله...

اِلهى اِنْحَرَمْتَنى فَمَن ْذَا الَّذى یَرْزُقُنى
وَ اِنْ خَذَلْتَنى فَمَنْ ذَاالَّذى یَنْصُرُنى...

با بار گناهنم ، از سر سفره نعمت ات 
در حالیکه تو عزیزم کرده ای و
تنها یاورم هستی، 
فریاد می زنم:
الی العفو...


پ.ن 1 : دارد برای آمدنت دیر می شود...
پ.ن 2 : نکند ماه شعبان برود و من یک بار هم نخوانم ، عاشقانه های شعبانیه را ...
پ.ن 3 :هنوز هم محتاج دعایتان هستیم، برای حال استادمان
 پ.ن 4 : الهی پاکم کن و خاکم کن...





طبقه بندی: دست دعا ، اشک مستجاب، 
نگارش در تاریخ جمعه 16 خرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

وَ قَدْ جَرَتْ مَقادیرُکَ عَلَىَّ یا سَیِّدى
فیما یَکُونُ مِنّى اِلى آخِرِ عُمْرى
مِنْ سَریرَتى وَ عَلانِیَتى
وَ بِیَدِکَ لابِیَدِ غَیْرکَِ زِیادَتى وَ نَقْصى وَ نَفْعى وَ ضَرّى...

آقای من!
هر چه بودم ، هر چه هستم و هرچه خواهم شد
همه و همه تحت فرمان توست،
و تویی که با خبری از پنهان و آشکارم
از کم و زیادم...
و من آمدم تا سوای سود و زیانم فریاد زنم
الهی العفو...


پ.ن 1 : مناجات «شعبانیه» را خواندید؟ بخوانید آقا! مناجات شعبانیه از مناجات هایی است که اگر انسان دنبالش برود و فکر در او بکند،انسان را به یک جایی می رساند. ( صحیفه امام خمینی رحمة الله علیه ، ج19 ، ص 253)

پ.ن 2 :دلم برای حضرت ماه تنگ شده است...

پ.ن 3 : الهی پاکم کن و خاکم کن...



طبقه بندی: دست دعا ، اشک مستجاب، 
نگارش در تاریخ پنجشنبه 15 خرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

اساس خلقت انسان اراده خداوند متعال بوده است...
و هرکه بر این اساس قدم گذارد در دنیا  و آخرت سعادتمند است...


امام خوبی ها ، بر مبنای خواست خداوند متعال زندگی می کرد به ما آموخت زندگی نیاز به هدف ،
دوری  از انحراف ، شجاعت و انقلابی بودن دارد...


پ.ن 1 : لطفا ، بخوانید یک حمد تنها ، به نیت شفای استاد بزرگوارم

پ.ن 2 : توان تمرکز ، برای نوشتن قطره ای از آنچه که حق امام است را هم ندارم ... یا من یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

پ.ن3 : خدایا سخت تر از این کمی زود است برایمان...



طبقه بندی: مرید پیر مغانم ، زمن مرنج ای شیخ...، 
نگارش در تاریخ پنجشنبه 15 خرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...
وَ تَعْلَمُ ما فى نَفْسى وَ تَخْبُرُ حاجَتى وَ تَعْرِفُ ضَمیرى
وَ لا یَخْفى عَلَیْکَ اَمْرُ مُنْقَلَبى وَ مَثْواىَ وَ ما اُریدُ اَنْ اُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقى
واَتَفَوَّه ُبِهِ مِنْ طَلِبَتى وَ اَرْجُوهُ لِعاقِبَتى ...

تو خوب می شناسی ام 
و خوب میدانی ام
و خوب می دانی که عاقبت چه خواهم شد،
حالا من درمانده با امید آمده ام که بگویم
الهی العفو...


پ.ن 1 : هواتو کردم...



طبقه بندی: دست دعا ، اشک مستجاب، 
نگارش در تاریخ سه شنبه 13 خرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

وقتی "شی ای" را دوست داشته باشی و متعلق به تو باشد ،
سعی میکنی آن را حفظش کنی و از گزند حوادث مصون اش بداری

حالا اگر همان "شی" را فقط برای خودی ها بدانی اش
نه تنها در برابر حوادث محافظ اش خواهی بود ، بلکه آن را از نگاه غیر خودی ها هم به دور می داری...

حالا شما "شی" مذکور را بردارید و جای اش هر کلمه ی مناسبی که می خواهید بگذارید، مثل:
نوشته 
انسان
عقیده
و...

و این همان غیرت است...
غیرت دینی است که نمیگذارد تحمل کنی توهین به نوشته های مقدس را،
غیرت دینی است که به تو اجازه نمی دهد ،حتی با توجیهی به ظاهر صلاح، ناموس شیعه را ناموس خودت ندانی
غیرت دینی است که باعث می شود تو برای عقیده ات بجنگی...

و قال النبی صلی الله علیه و آله وسلم
الغیرة من الایمان...

 
عکس نوشت:
تا از نفس غباری‌ست باید زبان‌ کشیدن
در وادی محبت جز العطش نباشد
جناب بیدل دهلوی
 

پ.ن 1 : اسعدالله ایامکم ...
پ.ن 2: غیرتی که باشی ، خوب میفهمی حال قمر بنی هاشم را...
پ.ن 3: از من نخواه که "غیرتم" را کنار بگذارم  ، من نسبت به شما هم غیورم ، مومن...
پ.ن 4: کاش بعضی ها می فهمیدند که غیرت ملی هم از ایمان است.



طبقه بندی: با وضو وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ سه شنبه 13 خرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

وَ اسْمَعْ دُعائى اِذا دَعَوْتُکَ وَ ْسمَعْ  نِدائى اِذا نادَیْتُکَ
وَ اَقْبِلْ عَلىَّ اِذا ناجَیْتُکَ فَقَدْ هَرَبْتُ اِلَیْکَ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیکَ
مُسْتَکیناً لَکَ مُتَضرِّعاً اِلَیْکَ راجِیاً لِما لَدَیْکَ ثَوابى ...

دلم می خواهد صدایم را بشنوی،
رویت را به سمتم بگردانی و
آغوش ات را باز کنی...
دلم می خواهد دوان دوان به سوی ات آیم
درمقابلت زانو بزنم و بگویم
الهی العفو....


پ.ن 1 : ندای این الرجبیون را چه کنم که من کر بودم ...
پ.ن 2 : الدعا...




طبقه بندی: دست دعا ، اشک مستجاب، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 12 خرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...
عقلا برای کارهاشان ، دلیلی دارند عاقلانه،
عشاق، برای عشقشان حرفی برای گفتن 
و عرفا، در مقام شهودشان چیزی برای دیدن دارند...

و حالا مثل منی که عقلش از زبانش کم وزن تر است و از عشق بویی نبرده
و سال هاست که کور است،
باید سکوت کند...

اهل سکوت که بشوی ، درد های لا علاجی را دوا میکنی...


اِن كانَ مِن فِضَّةٍ كَلامُكِ یا        نَفسُ فَاِنَّ السُّكوتَ مِن ذَهَبِ
اى نفس، اگر سخن تو         نقره است، سكوت طلاست
جناب امیرالمومنین علیه السلام


پ.ن1: حرام باد به چشمان ابری من خواب...
پ.ن2: کاش مجبور نشوم به سیاسی نوشت ها !
پ.ن3: دلبسته که باشی ، یک درد داری و اگر خدایی نکرده اشتباهی جای "دلبر" باشی ، هزاران هزار درد خواهی داشت...
پ.ن4: الدعا...

اللهم رب شهر رمضان...



طبقه بندی: ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ جمعه 2 خرداد 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...
حرف برای گفتن از آسد مرتضی بسیار است، اینقدر که تو حتی جرات نکنی خودت چیزی برای آقا سید بنویسی...
فقط اینکه ،
آقا سید من خیلی وقت است مرده ام ، بهر فاتحه هم شده سری بزنید به مزارم...

*
تالار اندیشه مملو از هنرمندان،‌ نویسندگان،‌ فیلمسازان و ... بود. 
به سختی وارد سالن شدم. 
فیلم اجازه اكران نداشت. آرام در كنار سعید رنجبر نشستم. 
ناگهان در میان متن فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه (غیر مستقیم) به صدیقه طاهره توهین شد. 
سكوت تلخی بر فضا حاكم گشت. 
در خیا ل خود با روشنفكری قضیه را حل كردیم:‌«حتماً انتقادی است بر فرهنگ عامه مردم» 
در همین لحظه مردی با كلاه مشكی و اوركت سبز برخاست. 
نگاه‌ها به طرف او برگشت. «خدا لعنت كند چرا توهین می كنی؟» 
سید مرتضی بود كه می خواست بر سر جهان فریاد بزند،‌ او تنها ایستاده بود. 
از ذهنم گذشت چرا؟ چرا فاطمه (س) در تمام اعصار مظلوم است...


زنده ترین روزهای زندگی یک مرد آن روزهایی است که در مبارزه می گذراند، و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان میدهد...

پ.ن 1 : فیلم ساز مکتبی با مکتب فیلم سازی متفاوت است حکما! کاش همه این را می فهمیدند..
پ.ن 2 : امشب "راز" جناب طالب زاده با حرف های حاتمی کیا شروع و پایان یافت ، چقدر دلم سوخت...
پ.ن 3 : راوی داستانی که خواندید آقای رضا رهگذر بود...
پ.ن 4 : خیلی خیلی محتاج دعایم ...
پ.ن 5:  
گفتم کلید قفل شهادت شکسته است
یا اندر این زمانه، در باغ بسته است
خندید و گفت: ساده نباش ای قفس پرست
در بسته نیست بال و پر ما شکسته است...




طبقه بندی: با وضو وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ چهارشنبه 20 فروردین 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

و فاطمه (س) می فرماید:

فَجَمَعُوا الْحَطَبَ الْجَزْلَ عَلَى بَابِنَا
وَ أَتَوْا بِالنَّارِ لِیُحْرِقُوهُ وَ یُحْرِقُونَا،
(بحار الانوار ج 30)
هیزم به در خانه ی ما آوردند
وآتش روشن کردند که هم در بسوزد هم ما را بسوزاند...

پ.ن1:
حالا می خواهم روضه بخوانم:

فَوَقَفْتُ بِعَضَادَةِ الْبَابِ وَ نَاشَدْتُهُمْ بِاللَّهِ وَ بِأَبِی أَنْ یَكُفُّوا عَنَّا وَ یَنْصُرُونَا، 

فَأَخَذَ عُمَرُ السَّوْطَ مِنْ یَدِ قُنْفُذٍ مَوْلَى أَبِی بَكْرٍ فَضَرَبَ بِهِ عَضُدِی فَالْتَوَى السَّوْطُ عَلَى عَضُدِی حَتَّى صَارَ كَالدُّمْلُجِ

وَ رَكَلَ الْبَابَ بِرِجْلِهِ فَرَدَّهُ عَلَیَّ وَ أَنَا حَامِلٌ فَسَقَطْتُ لِوَجْهِی وَ النَّارُ تَسْعَرُ وَ تَسْفَعُ وَجْهِی،

فَضَرَبَنِی بِیَدِهِ حَتَّى انْتَثَرَ قُرْطِی مِنْ أُذُنِی، وَ جَاءَنِی الْمَخَاضُ فَأَسْقَطْتُ مُحَسِّناً قَتِیلًا بِغَیْرِ جُرْمٍ



طبقه بندی: با وضو وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ چهارشنبه 13 فروردین 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...
قالت امّنا فاطمة سلام الله علیها:
اِبکِنی اِن بَکَیتَ‏یا خَیر هادِی وَ اسبَلِ الدَّمعَ فَهُو یَومُ الفِراقِ 
یا قَرینَ البَتولِ اوصیکَ بِالنَّسلِ فَقَد اصبَحنا حَلیفَ اِشتیاقِ
اِبکنی وَ ابکِ لِلیَتامی وَ لا تَنسَ قَتیلَ العِدی بِطَفِّ العِراقِ
فَارقُوا فَاَصبَحُوا یَتامی حَیاری یَحلِف الله فَهُو یَوم الفِراقِ
(بحارالانوار، ج43 ، ص 174)

اگر می گریی بر من گریه کن ای بهترین راهنما
و اشک ریز که امروز روز جدایی است،
ای همدم بتول ، سفارش ات می کنم به فرزندانم
که امروز همدم سوز و شور گشته ایم،
بر من و بر یتیمان گریه کن، و
آن کشته ی سرزمین عراق را از یاد مبر
جدا گشته و یتیم و سرگردان گشته اند
به خدا سوگند که امروز روز جدایی است...

پ.ن1 : 
حتی اگر اول مظلوم عالم باشی
اگر ابوتراب هم باشی
حتی اگر علی باشی،
باید اشک بریزی بر مصیبت کربلا...

پ.ن2: دردسری شده این زندگی...



طبقه بندی: با وضو وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 11 فروردین 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
بسم الله...

سَلَّمتُکَ اَیّتها الصِّدیقةُ اِلی مَن هُو أولی بِکِ مِنّی وَ رَضیتُ لَکِ بِما رَضِیَ الله تعالی لَکِ
(وفاة فاطمة الزهرا ، ص 106)

فاطمه جان! تو را به آنکس می سپارم
که از من شایسته تر است...
برای تو آنچه را دوست دارم که خداوند برایت خواسته...


پ.ن1:
حتی اگر جبرئیل  (ع) ملازمت باشد،
اگر نکیر و منکر گوش به فرمانت باشند،
حتی اگر علی هم باشی،
بعد از نبی ، باید دردانه ات را به امانت بسپاری...

پ.ن2 : اللهم عجل فی وفاتی...



طبقه بندی: با وضو وارد شوید!، 
نگارش در تاریخ پنجشنبه 7 فروردین 1393 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:8)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

روزشمار محرم عاشورا
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نوا

پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :