تبلیغات
علم می گوید ماهی از بی آبی می میرد... - غربت...
بسم الله...
سلام ، السلام علیک یا اخا رسول الله...

خیلی وقت ها شنیده بودم ، آدم ها از وطنشان که دور می شوند ، مدتی که می گذرد احساس غربت می کنند ، برای همین است که وقتی کسی سرزمینش را ترک می کند میگویند رفته است غربت...
اما ، ما انگار سال هابود نجف بودیم ، خانه پدری مان...

قبل تر ها چند تایی اردوی جهادی رفته بودم ، هرکدام جایی و زمانی برای آرامش داشتند ، تپه روبروی مدرسه هفت چشمه لرستان و شب های پر ستاره اش، جنگل های لیرو گلستان  و مه های بعد از طلوع خورشیدش ، حیاط مدرسه قلعه گنج کرمان و دعای عهد صبح هایش ، کوچه خاکی های دغلیان و باران های گاه گاه شب هایش ... 
اما این بار ، درست موفع کار بود که آرام بودی ... درست همان موقع که جارو و بیل و کلنگ و الکترود دستمان بود ، آرامش داشتیم...
اصلا این قدر آرام بود خانه زهرا که واژه ها متلاطم تر از آنند که بتوانم وصفش کنم،

- نمیدانی چه حسی دارد وقتی کلاه ایمنی ات را برمیداری ، کفش کار را می پوشی ، نگاهی به جیبت می اندازی که "باجات خاصة" را فراموش نکرده باشی و راه می افتی به سمت صحن...
- نمیدانی چه حسی دارد وقتی میخواهی وارد کارگاه ساخت صحن بشوی ، نگاهی به گنبد امیرالمومنین می اندازی و سلام میکنی،
- نمیدانی چه جسی دارد وقتی در اوج خستگی از کار، سرت را بلند میکنی و برق گنبد مولا به چشمانت می خورد
- نمیدانی چه حسی دارد وقتی با همان لباس خاکی ات ، با همان لباسی که در خانه زهرا کار میکردی ، میروی برای اقامه نماز ظهر در حرم امیرالمومنین
-نمیدانی چه حسی دارد وقتی می ایستی رو به قبله ، روبروی گنبد حضرت و میخوانی " حول حالنا الی احسن الحال..."
- نمیدانی چه حسی دارد وقتی بعد از چند روز نوکری در صحن حضرت زهرا ، میگویند امروز میتوانی بروی خادم صحن امیرالمومنین باشی...
- نمیداتی چه حسی دارد ، وقتی با دستمال دستت خاک های پنجره فولاد حرم ارباب را پاک می کنی
- نمیدانی چه حسی دارد ، وقتی در صحن ارباب زمزمه می کنی : "زهرا جان ، اینقدر بین رفتن و ماندن ، نمان ؛ بمان..."
- نمیدانی چه حسی دارد وقتی عصرها ، خسته از کار ، موقع خروج از صحن ، روبه گنبد امیرالمومنین سلام میکنی بر حضرت
- نمیدانی چه حسی دارد  وقتی تو را "عمال عتبه علویه " می خوانند...
- نمیدانی ....

رویای رنگین روزها و شب های ما ، نجف ، صحن حضرت زهرا.... خدا

دستانم می لرزد ، صدایم گرفته است ، چشمانم قرمزاند ، ذهنم مشوش است ، حالم مضطرب است،
من چند روزی است برگشته ام ، برگشته ام غربت...

من غریبم،
حالم به هم میخورد از شهری که صبح ها در آن نمیتوانی گنبد امیرالمومنین را ببینی ، حالم به هم می خورد از شهری که مجبورم در آن هر ناکسی را نظاره کنم ، حالم به هم میخورد از خودم ، که زمان نوکری ام تمام شد

رفقا دلم برای کفش های کارمان تنگ شده...
صلی الله علیک یا امیرالمومنین ، السلام علیک و علی ابنائک الطیبین الطاهرین و علی زوجتک فاطمه سیدة النساء العالمین...



پ.ن 1 : دعاگو بودم ، البته با خجالت ...
پ.ن 2 : ممنون از آمین هایی که قبل از رفتنم گفتید ، اما من لیاقت ماندن نداشتم ، برگشت داده شدم غربت...
پ.ن 3 : برادر آشنایم عکس نوشت هایی دارد از سفر اگر خواستید ببینید
پ.ن 4 : عکس بالا را برادر غریبم روز آخر کاری مان گرفت
پ.ن 5 : تاخیر در نوشتن و این پراکنده گویی ها را بگذارید به حساب حال خراب ... شما ببخشید
پ.ن 6 : سال نویتان پر برکت ، اعظم الله اجورنا...
پ.ن 7 : یا رب العاصین...



طبقه بندی: ترکش های سرگردان ارمیایی، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 19 فروردین 1392 توسط ارمیا معمر | نظرات ()
روزشمار محرم عاشورا
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نوا

پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :